|
بهار ابدی |
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 19:50 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
پیری می گفت: در جوانی تصمیم گرفتم دنیا را تغییر دهم پس بر این کار همت زیادی گماشتم پس شروع کردم و رفتارهای این و آن را زیر ذره بین قرار دادم هر روز با این و آن بر سر رفتارهایشان مشاجره می کردم و آنان را تحقیر و سرزنش می کردم و به انسانی پرخاشگر تبدیل شدم چند سالی را به این شیوه گذراندم و نتیجه ای نگرفتم و بعد با خود گفتم شاید من توانایی این که دنیا را تغییر دهم را ندارم پس می بایست جامعه ام را کوچکتر کرده وکشورم را اصلاح کنم پس چند سالی را نیز به این شیوه سپری کردم و باز موفق نبودم پس گفتم باز هم جامعه ام را کوچکتر کنم و این بار تصمیم گرفتم شهرم را اصلاح کنم اما باز هم بی فایده بود تقریبا میانسالی را پشت سر گذاشته و هنوز به اهدافم نرسیده بودم پس با خود اندیشیدم که می بایست خانواده ام را اصلاح کنم اما باز هم نتیجه ای نگرفتم.... دیگر پیر شدم و الان فهمیدم که تنها می توانم خودم را اصلاح کنم و چقدر زمان از دست دادم چرا که اگر از ابتدای جوانی به این نتیجه رسیده بودم که اول از خود شروع کنم پس خانواده ام نیز خود بخود اصلاح می شد اگر من مهربان و خوش اخلاق بودم اگر من عشق می ورزیدم اگر من متواضع و با گذشت بودم اگر من دست و دلباز بودم اگر من کینه توز نبودم اگر من انتقام جو نبودم و خلاصه آن که... اگر من درست بودم و آن گونه بودم که از دیگران توقع داشتم باشند... پس خانواده ام نیز درست می شد و اگر خانواده ام اصلاح می شد پس افرادی که با آنان در ارتباط بودند اصلاح می شدند و اگر آن افراد اصلاح می شدند شهرم اصلاح می شد و اگر شهرم اصلاح می شد کشورم اصلاح می گردید و اگر کشورم اصلاح می شد آن گاه دنیا آباد می شد. سپس آهی کشید و گفت فرزندم: تو هم اشتباه من را تکرار نکن. شاید داستان بالا را قبلا شنیده و یا خوانده باشید اما دوباره آن را نوشتم چون اکثر ما آدمها فراموشکاریم و اشتباهاتی این چنین را در زندگی روزمره مان تکرار می کنیم بدون آن که متوجه باشیم. در سوره مبارکه بقره آیه چهل و چهارم حضرت باریتعالی (جل جلاله) خطاب به بنی اسرائیل می فرمایند: «ءاتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم» آیا مردم را به نیکی امر می کنید و خود را فراموش می کنید؟؟؟ شاید بعضی ها بپرسند اگر این چنین است پس امر به معروف و نهی از منکر چه جایگاهی در زندگی مان خواهد داشت؟ نگاهی گذرا به زندگانی پر برکت امامان معصوم علیهم السلام و بزرگان دین و شهدا کافی است تا بفهمیم چگونه و از چه راهی باید به دیگران درس بدهیم و یا آنها را ارشاد کنیم... متاسفانه دردی که در جامعه ما خیلی رایج شده اینست که دائما به قول امروزی ها در پی گیر دادن به همدیگر هستیم و چون روی دیگری زوم می کنیم از رفتارهای زشت خودمان غافل می شویم و در همان لحظه خود را موجودی کاملا بی عیب و نقص می بینیم در واقع همان اشتباهی که ابلیس به دامش افتاد یعنی غرور و خود بزرگ بینی... یادمان باشد تا لحظه مرگ از فتنه ها و ابتلائات دنیوی در امان نیستیم حتی اگر بهترین بنده خدا هم باشیم. چه بسا خطا کار و گنه پیشه ای که مورد عفو حضرت حق (جل جلاله) قرار گرفت و چه بسا فرشته ای که از درگاه حضرت حق (جل جلاله) رانده شد... نمی دانم شاید داستان آن پیرمردی که اشتباه وضو می گرفت و نحوه برخورد سرورانم امام حسن مجتبی و حضرت ابا عبد ا... علیهما السلام با ایشان را شنیده باشید و شاید اصلا خانواده شهید عزیزی باشید و با به خاطر آوردن راه و مسلک آن بزرگوار در برخورد با دیگران او را الگوی خود در زندگیتان قرار داده اید تا مبادا هیچ گاه دچار چنین آسیبی از ناحیه شیطان شوید. یادمان باشد و یادم باشد اگر خواستم به کسی اشتباهش را بگویم: اول خودم آن اشتباه را نداشته باشم دوم حتما حتما اشتباهش را فقط و فقط دوستانه به خودش بگویم و نه جلوی دیگران سوم بلد باشم چگونه و با چه لحن و بیانی او را متوجه خطایش سازم چهارم یادم باشد این نکته را از زنده یاد دکتر علی شریعتی: پروردگارا مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند. و در آخر یادم باشد حدیثی از مولا حضرت امیر علیه السلام که فرمودند: خدای تبارک و تعالی به حضرت موسی (عليه السلام) فرمود: ای موسی سفارش مرا درباره چهار چیز نگهدار، اول آنکه تا گناهان خود را آمرزیده ندیده ای به عیب دیگران نپرداز ، دوم تا پایان یافتن خزینه های مرا ندیده ای غم روزی خود مخور ، سوم تا زوال سلطنت مرا ندیده ای به کسی جز من امیدوار مباش چهارم تا شیطان را مرده ندیده ای از مکرش آسوده خاطر مباش.
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 17:29 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت:" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."سلیمان به مورچه گفت : "وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟" مورچه گفت آری او می گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن ... "وخدا در همین نزدیکی است..."
[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 15:15 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
صاحب عوالم به سند خود نقل نموده از جابر بن عبدالله انصاری و او از فاطمه الزهراء علیها السّلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و اله که گفت شنیدم از از فاطمه الزهرا علیها السّلام که فرمودند داخل شد به منزل من پدر بزرگوارم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) در بعضی از روزها پس فرمود سلام بر تو باد ای فاطمه پس عرض کردم درود بر تو باد ای پدر (بزرگوار) فرمود می یابم در بدن خود ضعفی را پس به او گفتم پناه می برم تو را به خداوند ای پدر از ضعف و ناتوانی پس پدرم فرمود ای فاطمه بیاور کساء یمانی را و بپوشان مرا به آن فاطمه فرمود پس آوردم کساء یمانی را و پوشانیدم او را به آن و نظر کردم به او دیدم صورتش می درخشد مانند ماه تمام در شب چهارده که بدر است نگذشت مگر اندکی که ناگاه فرزندم حسن درآمد و بر من سلام کرد و گفت ای مادر سلام و درود بر تو پس جواب داده و گفتم سلام بر تو باد ای روشنی دیده من و میوه ی دل من پس گفت ای مادر من بوی خوشی نزد تو استشمام می کنم گویا بوی جدم رسول خدا (ص) باشد گفتم بلی بدرستیکه جدت در زیر کساء است پس حضرت حسن (ع) نزد کساء آمد و گفت سلام بر تو باد ای جد بزرگوار ای رسول پروردگار آیا به من رخصت می فرمایی که داخل شوم با شما در زیر کساء پس آن حضرت فرمود بر تو باد سلام ای فرزندم و ای صاحب حوض من به تحقیق اذن دادم تو را پس داخل شد با آن حضرت و خدمت آن جناب در زیر کساء پس نگذشت مگر زمانی ناگاه داخل شد فرزندم حسین و گفت سلام بر تو ای مادر پس گفتم و علیک السلام ای پسرم و ای روشنی دیده ام و ای میوه ی دلم پس به من گفت ای مادر بدرستیکه من در پیش تو بوی خوبی استشمام می کنم گویی آن بوی جدم رسول خدا صلی الله علیه و اله است پس گفتم آری بدرستیکه جدت و برادرت در زیر کساء می باشند پس حسین جانب کساء نزدیک آمد و گفت سلام بر تو باد ای جد بزرگوار سلام بر تو باد ای کسی که خداوند او را اختیار فرموده آیا به من رخصت می فرمایی که با شما دو تن در زیر کساء باشم پس فرمود حضرت رسول و علیک السلام ای فرزندم و ای شفاعت کننده امت من بدرستی و بتحقیق اذنت دادم پس با آنان داخل در زیر کساء گردید پس در این حال ابوالحسن علی بن ابی طالب (علیه السّلام) درآمد و روی آورد و گفت سلام بر تو باد ای دختر رسول خدا پس گفتم و علیک السلام ای ابا الحسن و ای امیرالمومنین پس فرمود ای فاطمه بدرستیکه من پیش تو بوی خوشی استشمام می کنم گویا آن بوی برادرم و پسر عمم رسول خداست پس گفتم آری آنست او با دوفرزندت در زیر کساء پس رو کرد علی علیه السلام جانب کساء و عرض کرد که سلام بر تو باد ای رسول خدا آیا به من رخصت می فرمایی که با شما در زیر کساء باشم حضرت رسول صلی الله علیه و اله به او فرمود و علیک السلام ای برادرم و ای وصی من و جانشین من و صاحب لوای من به تحقیق اذنت دادم پس داخل گردید علی علیه السلام در زیر کساء پس من نزد کساء آمده و گفتم سلام بر تو باد ای پدر جان ای رسول خدا آیا به من رخصت می فرمایی که با شما در زیر کساء باشم فرمود و علیک السلام ای دخترم و ای پاره تنم به تحقیق اذنت دادم پس داخل در زیر کساء گردیدم پس زمانی که جمع ما در زیر کساء کامل شد گرفت پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله دو طرف کساء را و اشاره کرد به دست راست خود به سوی آسمان و گفت خداوندا بدرستیکه اینها اهل بیت من و خواص من می باشند گوشت ایشان گوشت من و خونشان خون من است اذیت می نماید مرا آن چه اذیت می کند آن ها را و غمگین می کند مرا آنچه غمگین می کند آنها را من طرفم با هر که طرف است با آنها و صلحم با هر که صلح است با آنها و دشمنم با هر که دشمن است با آنها و دوستم با هر که دوستی می کند با آنها آنها از من و من از آنهایم پس قرار ده خداوندا صلوات و برکات و رحمت خودت و آمرزشت و رضای خود را بر من و بر آنها و زایل گردان از آنها پلیدی را و پاک گردان آنها را پاکی بزرگی پس خداوند عزّ و جل فرمود ای ملائکه من و ای سکان آسمانهای من بدرستی که من خلق نکردم آسمان بنا شده را و نه زمین کشیده شده را و نه ماه روشنی دهنده را و نه خورشید درخشنده را و نه فلک دور زننده را و نه دریای جاری و نه کشتی سیر کننده را مگر به جهت دوستی این پنج تن که در زیر کساء آسوده اند پس جبرئیل امین عرض کرد ای پروردگار من ایشان که در زیر کسایند کیستند؟ پس خدای عز و جل فرمود ایشان اهل بیت پیغمبر و معدن رسالتند و ایشان فاطمه و پدر او و شوهر او و فرزندان اویند پس جبرئیل عرض کرد ای پروردگار من آیا اذن می دهی مرا که به سوی زمین فرود آیم تا آن که ششم آنها باشم پس فرمود خداوند آری به تحقیق اذن دادم تو را پس جبرئیل امین فرود آمده سلام داد به پیغمبر صلی الله علیه و اله و عرض کرد خداوند علی الاعلی سلامت می رساند و مخصوص می گرداند تو را به تحیت و اکرام و می فرماید به شما که سوگند به عزت و جلالم به درستی که من خلق نکردم آسمان بنا شده را ونه زمین کشیده شده و نه ماه نور بخشنده و نه خورشید روشنی دهنده و نه فلک دور زننده و نه دریای روان و نه کشتی سیار را مگر برای خاطر شما و دوستی شما و به تحقیق اذن داد مرا که با شما داخل شوم در زیر کساء پس اذن می دهی مرا ای رسول خدا پس فرمود رسول خدا و بر تو باد سلام ای امین وحی خدا بدرستیکه چنین است به تحقیق اذن دادم تو را پس داخل شد جبرئیل با ما در زیر کساء پس عرض کرد به پدرم بدرستی که خداوند وحی فرستاد به شما می فرماید" اینست جز این نیست اراده فرمود خدا برطرف فرماید از شما اهل بیت پلیدی را و پاک گرداند شما را پاک گردانیدنی (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا)" پس عرض کرد امیر المومنین (علیه السّلام) به پدرم ای رسول خدا خبر ده مرا که چه فضیلت و شرافت است در بودن ما زیر کساء ازفضل نزد خدایتعالی پس فرمود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) قسم به آن خدایی که به حق مرا به پیامبری برانگیخت و مرا به رسالت و منجی بشریت برگزید ذکر نمی شود این خبر ما در مجلسی از مجالس روی زمین که در آن جمعی از شیعیان و دوستان ما باشند مگر آن که نازل می شود بر آنها رحمت و احاطه نماید ملائکه اطراف آنها را و طلب آمرزش کنند برای ایشان تا زمانی که متفرق گردند پس گفت علی (علیه السّلام) در این هنگام سوگند به خدا که ما رستگار شدیم و رستگار شدند شیعیان ما به پروردگار کعبه پس فرمود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) ای علی قسم به آن خداییکه مرا به حق پیغمبری برانگیخت و مرا به رسالت و منجی بشریت برگزید ذکر نمی شود این خبر ما در مجلسی از مجالس اهل زمین و در آن بوده باشند جمعی از شیعیان و دوستان و در میان ایشان صاحب هم و غمی بوده باشد مگر آن که خداوند متعال هم و غم او را برطرف گرداند و نه صاحب حاجتی مگر آنکه خداوند حاجت او را برآورده گرداند پس گفت علی علیه السّلام در این هنگام قسم به خدا رستگار شدیم و سعادت یافتیم و همچنین رستگار شدند و سعادت یافتند شیعیان ما در دنیا و آخرت قسم به پروردگار کعبــــــــــــــــــــه. [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 18:18 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 22:50 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
بسم عالم الغیب و الشهاده "بنام دانای پنهان و پیدا" حضرت دوست می خواست جهان را بیافریند و آن را مملو از نعمت و زیبایی گرداند اما از آنجا که واهب العطایاست دوست میداشت آن را به یکی از بهترین مخلوقاتش هدیه کند پس بهانه ای برای بخشش بایستی وجود می داشت پس آن بهانه را شعاعی از انوار خود قرار داد و او را محمّد(ص) نامید. محمّد(ص) خود بهشتی دیگر بود و بازهم چقدر خوب بود که هدیه ای باشد برای بهانه ای بسیار عزیز دیگر پس آن بهانه بسیار عزیز را نیز شعاعی دیگر از انوار خود مقرر فرمود و او را علی(ع) نام نهاد و چقدر این دو شعاع نور زیبا و دوست داشتنی بودند و چقدر با شکوه و چه بهشت مملو از شوق و شادی بی نهایتی دیده می شد پس بازهم اراده فرمود تا این شادی بی نهایت را به شعاعی دیگر از انوار خود هدیه کند و چقدر آن شعاع نور زیبا و پاک و منزه بود پس نام آن را فاطمه(س) قرار داد پروردگارمان می دانست که ابلیس رانده شده چشم دیدن این همه زیبایی را ندارد و از سر حسادت فتنه ها به پا میکند پس حیف بود که تنها عده قلیلی از بندگانش با این زیباییها بودن را درک کنند پس پیوندی آسمانی شکل گرفت و چه زیبا و خجسته بود پیوند دو نور از انوار الهی یعنی علی(ع) و فاطمه(س) ، پس از آن دو نور یازده شعاع دیگر از انوارش را برگزید و جمیع انسانها را گرد هم آورد و از آنها میثاقی محکم گرفت که اثرش بر دستان همگی نقش بست چهارده بند انگشت به نشان آن چهارده شعاع نورش و پنج انگشت هر دست به نشان پنج تن آل عبا - یا ثار الله - آن روز نفهمیدیم که چرا انگشت پنجم بی سر است و هجده ای در کف دستانمان نقش بست به این نشان که این همه به افتخار هجده سال عمر مبارک صدیقه طاهره فاطمه الزهرا(س) آفریده شده اند و آن وقت ما ... چه تعهدی دادیم!!!! آن روز فرمانروای هستی آن چهارده شعاع نورش را به امانت به ما سپرد و از ما درباره شان عهد و پیمانی محکم گرفت تا همواره محبّتشان را در دل بگنجانیم و همواره اطاعتشان کنیم و هرگز مایه ناخشنودی و آزارشان نشویم و هرگز در هیچ امری از آنان پیشی نگرفته و یا دور نمانیم و برای حفظشان جان فدا کنیم که آنان نور حضرت دوستند و هر که نور او را اطاعت کرد او را بندگی کرده است ... در مسیر هبوط به زمین فراموش کردیم که آن بالا بالاها بر ما چه گذشت پس بسیار بسیار حیف بود که چهارده نور الهی را بر زمینی بفرستی که اهلش به همین زودی همه چیز را به باد فراموشی سپردند پس باید انسانهایی پاک برگزیده می شدند تا آن چهارده نور الهی و عهد و پیمان الهی را یاد آوری کنند پس ١٢٤٠٠٠ پیامبر و یاد آورنده از حضرت آدم(ع) تا حضرت مسیح(ع) فرستاده شدند اما کو آن کسی که مشتاق بیاد آوردن و شنیدن کلام حق و حقیقت باشد؟... امان از انسان فراموشکار که دائما شاهد این همه فناست اما باز هم می خواهد تمام عمرش را به رویاها و آمالش بگذراند و پیرو هواهای نفسانی خویش باشد و امان از انسان زیانکار که دائم در پی گردن نهادن به فرمان دشمن ازلی و ابدی خویش یعنی شیطان است و از دلسوز حقیقی خود بس دور و غافل مانده است ... آخرین یاد آورنده ١٤ نور (عیسی مسیح(ع)) هم وظیفه خود را تمام و کمال به انجام رسانید و آمدن نور اول را پس از این همه مدت فراق مژده داد همو که پدر مهربان تمام زیبایی های هستی یعنی پدر فاطمه الزهرا(س) بود و همو که فاطمه پاره تنش بود و چه دنیای بی چشم و رویی که ظرفیت این را نداشت که انوار الهی را تاج سر خود کند و چه انسانهای بد قول و عهد شکنی که هنوز جای مهر و موم عهدهاشان بر کف دستهاشان خشک نشده پیمان بزرگ الهی را شکستند و طرح دوستی و وفاداری با دشمن سرشان (ابلیس) را ریختند و تاریکی و غم را به نور و شادی بی نهایت ارجح دانستند ، پس با بی شرمی و بی حیایی هر چه تمامتر انوار الهی را به خیال باطل خویش خاموش کردند پس ارحم الراحمین هم نور آخر را از دیده های پلیدشان مخفی ساخت و آن را برای دیدگانی نگاه داشت که منتظر و مشتاق دیدار جمالش باشند و چقدر لطیف ومنزه است پروردگاری که به گناه عده ای نادان دیگران را نسوزانده و به اهل مملکت خویش ظلم نمی کند و به فکر بیچارگان نیز هست پس شعاع چهاردهم را از نظرها غائب نمود تا روزی که نور خود را تمام گرداند هر چند ناخوشایند عده ای باشد.
یا ابا صالح المهدی مولای من ای نور خدا چقدر دوری تو تنگ آمده و چقدر بر ما بیچارگان گران است که به شوق دیدنت به این دنیا آمده ایم اما هنوز که هنوز است از دیدن بهشت بی پایان رویت محرومیم دلهامان به اندازه ی تمام هستی برایت تنگ شده است ای شادی بی پایان، سر عهد و پیمانمان با حضرت دوست ایستاده ایم و به مدد و لطف او و دعای خیر شما تا ابد بر سر عهد و پیمانمان باقی خواهیم ماند. دنیا بدون دیدن جمال رویت چه لطفی می تواند داشته باشد؟ انتظار رحم از دنیایی که به صاحبش رحم نکرده کاری بس عبث است پس به چه چیز این دنیای فانی دل خوش باید داشت بجز حضور تو عزیز و گرانقدر و مهربان در آن. لحظه لحظه عمرم را در انتظار آمدنت و دیدنت و در خدمتت می گذرانم "ای یوسف زهرا(س)"؛ بیاد عزیزت می نشینم و بپا می خیزم فکر میکنم یا تلاش می کنم، عبادت میکنم ، می خوانم یا می نویسم یا کار می کنم یا به دیگران کمک یا محبت می کنم خلاصه آنکه بی یاد گل روی تو حتی نفس هم نمی توان کشید مشتاقانه منتظرت هستم منتظر آن روزی که این دنیای بی چشم و بی رو تقاص تمام ظلم هایی را که در حق شما و اجداد بزرگوارتان روا داشته بدهد تقاص تمام این لحظات بی شما گذشتن را بدهد و وعده پروردگارمان تحقق یافته و زمین از تمام ظلم ها و بی عدالتی ها تهی گشته و مملو از شادی و غرق در نور و آرامش گردد. از شادی ای که شادی تو عزیز در آن نباشد بیزارم پس نگاهم تنها به لبخند زیبای توست که آینه تمام نمای لبخند خداست پس تنها شادی ای را می خواهم که دیدن لبخند تو آغازش باشد پس چون شروع شد آن شادی را دیگر نهایتی نباشد چرا که یاد لبخند گل روی تو نیز شادی آور است. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ تَرَّحَّمْ عَلی عَجْزِنا وَ اَغِثْنا بِحَقِّهِمْ. [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 22:45 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
مولا ، سید و سالارمان اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سحرگاه جمعه پانزدهم شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری (۱۵/۰۸/۲۵۵) مصادف با دوازدهم امرداد سال ۲۴۸ هجری شمسی (۱۲/۰۵/۲۴۸) و دوم آگوست سال ۸۶۹ میلادی (۰۲/ ۰۸/ ۸۶۹) در شهر سامرا چشمان مبارکشان را به جهان گشودند. اللهم احفظ مولانا صاحب الزمان من شر کل ذی شر و من شر عین السوء.
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 23:49 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
خدايا! بر محمّد- كه بنده و فرستاده ى توست- و خاندان پاك او درود فرست، و ايشان را به بهترين درود و رحمت و بركات و سلام خود، ممتاز گردان. و نيز پدر و مادرم را اى خدا به گرامى داشتن در پيشگاه خود و درود خويش، مخصوص فرما، اى مهربانترين مهربانان! خدايا! بر محمد و دودمانش درود فرست، و دانستن آنچه را كه درباره ى آنان بر عهده ى من است، در دلم بنگار، و وظيفه ام را درباره ى ايشان به من بياموز. سپس مرا به انجام دادن آنچه كه به من الهام كرده اى، وادار، و به انجام دادن آنچه كه از اين پس مى آموزى، توفيقم ده، تا هيچ يك از وظايفى را كه به من آموخته اى از ياد نبرده، فرونگذارم، و اندام هايم، در آنچه به من الهام كرده اى، به سستى نگرايند. خدايا! بر محمد و دودمانش درود فرست، همچنان كه از فيض وجودش ما را كرامت و سربلندى بخشيدى، و بر محمد و خاندانش درود فرست، همچنان كه به بركت او بر ما حقى بر ديگران واجب كردى. خدايا! چنانم كن كه هيبت و شكوه پدر و مادرم، همچون شكوه پادشاهان مستبد و خودكامه، در دلم جاى گيرد؛ و حال آن كه با آنان چون مادرى مهربان باشم. و فرمانبردارى و خدمتگزارى ام را درباره ى ايشان. در نظرم از خواب نوشين، گواراتر گردان، و رنج و زحمتى را كه در خدمتگزارى به آنان مى برم، در نظرم از لذت خوابى كه در چشم خواب آلودگان مى ريزد، شيرين تر، و بر كام جانم از شهد شيرينى كه بر جان تشنه كامان مى ريزند، دلپذيرتر فرما، تا خواست و آرزوى ايشان را بر خواست خود مقدم بدارم، و همواره، رضايت آن دو را بر رضايت خويش برگزينم، و احسان و نيكويى ايشان را درباره ى خويش، هر چند كه اندك باشد، بسيار ببينم، و احسان وخدمت خود را درباره ى آنان، هرچند كه بسيار باشد، اندك يابم! خدايا! بانگ مرا در گوششان آرام و ملايم ساز، و سخنم را بر ايشان، دلنشين گردان، و خلق و خوى مرا در برخورد با ايشان، خوش گردان، و در برابرشان، سر به راهم كن، و دلم را از مهرشان لبريز گردان، و مرا با آنان رفيق و بر ايشان، شفيق و مهربان ساز! بارخدايا! آنان را به پاس تربيت و پرورش من، پاداش نيكو عطا كن، و در ازاى گرامى داشت من، از پاداشى در خور و شايسته برخوردارشان فرما، و همچنان كه در كودكى و خردى ام از آسيب و گزند نگاهم داشتند، تو نيز آنان را از هر آسيبى نگاه دار! خدايا! اگر اذيت و آزارى از جانب من به ايشان رسيده، يا كار ناپسندى از من به چشمشان خورده است، يا حقوقى را از آنان تباه كرده ام، همه را باعث آمرزش گناهانشان، و مايه ى سربلندى و بالا رفتن درجه ى معنوى آنان، و افزونى نيكى هايشان قرار ده، اى خدايى كه به لطف خويش، بدى ها را به نيكى هاى چندين برابر، تبديل مى كنى! خدايا! هر گونه تندروى اى كه در گفتار با من نموده اند، و هر گونه زياده روى اى كه در رفتار با من داشته اند، يا هر گونه حقوقى را كه درباره ى من تباه كرده اند، يا هر گونه مسئوليتى كه نسبت به من داشته اند و در انجام دادنش كوتاهى ورزيده اند، خدايا آنها را به آنان بخشيدم، و آن را بر ايشان احسان كردم، و از تو نيز مى خواهم كه گرفتارى هاشان را از دوششان بردارى؛ چرا كه من، هرگز نسبت به آنان درباره ى خود، گمان بد ندارم، و در احسان ايشان نسبت به خود، سهل انگارشان نمى دانم، و از آنچه كه درباره ام انجام داده اند، ناراحت نيستم. اى پروردگار من! چرا كه پاس حرمتشان بر من لازم تر، و احسانشان نسبت به من پيش تر است، و منتشان بر من، بزرگ تر از آن است كه بخواهم از آنان دادخواهى كنم، يا نسبت به ايشان، آن كنم كه با من كرده اند. بارالها! به راستى كه چه روزگار درازى را در پروريدن من گذرانده اند، و چه رنج ها و محنتهايى كه در مراقبت از من به جان خريده اند، و تا چه پايه به خاطر رفاه و آسايش من دشوارى ها را بر خويشتن، روا داشته اند. خدايا! اين همه خوبى ها را چگونه مى توانم برشمارم؟هيهات كه هرگز نمى توانند همه ى حقوقى را كه بر گردن من دارند، به تمامى بازستانند، و من نيز هرگز نمى توانم به آن سان كه سزاوار منزلت آنان است حقوقشان را دريابم، و هرگز نمى توانم حق خدمتشان را آن چنان که باید به جای آورم. پس بر محمد و دودمانش درود فرست. اى خدايى كه مددجويان را بهترين مددكارى، مرا (در به انجام رساندن اين وظيفه ى بزرگ حقگزارى از آنان)، توفيقم ده؛ و اى خدايى كه گمگشتگان را بهترين راهنمايى! مرا در آن روزى كه هر كس به موجب آنچه كه به دست آورده پاداش مى يابد و مورد ستم قرار نمى گيرد، در گروه كسانى كه پدران و مادران خويش را نافرمانى كرده اند، قرار مده! خدايا! بر محمد و دودمان و تبار پاكش درود فرست، و پدر و مادرم را به بهترين چيزى كه به پدران و مادران بندگان با ايمانت بخشيده اى، ممتاز گردان، اى مهربان ترين مهربانان! بار الها! هيچ گاه در پس نمازهايم و در هيچ يك از لحظه ها و ساعتهاى شب و روزم، ياد خيرشان را از ذهن و دلم مبر. خدايا! بر محمد و دودمانش درود فرست، و مرا به سبب دعايى كه در حقشان مى كنم، و به جهت نيكى هايى كه ايشان درباره ى من كرده اند، زير پوشش آمرزش حتمى ات قرار ده، و به شفاعت من از آنان، همواره خشنود باش و ايشان را به سرمنزل كرامت و قرارگاه امن و سلامت برسان! خدايا! چنان كه آمرزشت از پيش، پدر و مادرم را دربرگرفته است، پس ايشان را شفيع من قرار ده؛ و اگر آمرزش تو از پيش، مرا دريافته، پس مرا شفيع آنان بگردان تا در جمع آنان، در سراى كرامت و جايگاه آمرزش و رحمتت گرد هم آييم؛ چرا كه تو صاحب احسان عظيم و داراى نعمت پيشين و مهربان ترين مهربانانى! [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 0:1 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین نام پدر: زنده یاد حاج احمد سیفی تاریخ و محل تولد : ٠٤/٠٣/١٣٣٩- کرمانشاه تاریخ و محل شهادت: ٢٤/٠٢/١٣٦١- شلمچه (عملیات آزادسازی خرمشهر) سن : ٢٢ سال آخرین یادداشت شهید: به نام خداوند بخشاینده مهربان سپاس بیکران خداوند یکتای را که به ما جان داد تا فدای ایران کنیم. سحرگاه چهارم خرداد سال ١٣٣٩ ه.ش منادی ای در خواب زن همسایه را ندا داد که چه وقت خواب است به کمک همسایه ات بشتاب که او را درد زایمان فرا گرفته برخیز و او را به آمدن پسری بنام حسن بشارت ده که نشانی بر گوش دارد و این اشرفی را به او بده که به گوشش بیاویزند، زن همسایه که سراسیمه از خواب بیدار می شود از فضای عطراگین اتاق سرمست و با شادی خود را به بالین زن باردار رسانده و با تحقق کامل رویای خود مواجه می شود....
دوران کودکی حسن به سرعت سپری شد چرا که همواره شعور و کمالاتش بر سنش پیشی گرفته بود در دوران دبیرستان که جوانی رشید و برومند شده بود حس مسئولیت پذیری و متعهدانه اخلاقی اش دیگر به او این اجازه را نمیداد که نان خور پدر باشد و بدین منظور در رشته الکترونیک ارتش شروع به تحصیل و کار نمود و همین نقطه از زندگانی اش سرآغاز راهی نورانی بود که انتهایش ملاقات حضرت دوست شد . زمانیکه ارتش بعثی و متجاوز عراق به خاک میهن اسلامی مان هجوم آوردند شهید حسن سیفی لحظه ای آرام ننشست و غیرت و مردانگی اش هرگز به او این اجازه را نداد تا شاهد بی رحمی ها و غارتگریهای این متجاوزان سرسپرده ابرقدرتها که به جان و مال و حتی ناموس مردم نیز رحم نمی کردند باشد یکی از خاطرات حسن برادر عزیزم که تا آخرین نفس با شهامت و دلیری و پایمردی صفحات افتخار آفرینی را در زندگی خود به یادگار گذاشت مربوط به زمانی می شود که بلند گوهای ارتش بعثی بیست و چهار ساعته با تبلیغات گسترده ضد ایرانی و اسلامی به تضعیف روحیه ی سربازان و ارتش ایران مبادرت می کردند ، در چنین اوضاعی این شهید گرانقدر شجاعانه از سیمهای خاردار و زمینهای مینکاری شده شبانه و سینه خیز به خاک دشمن رفته و دریک عمل غافلگیرانه بلندگوهای آنان را منهدم نمود. صفات و اخلاق حسنه ی این شهید عزیز زبانزد خاص و عام بود تا آن جا که می توانست ، به همه کمک میکرد و با همه مهربان بود و در مجموع خوش خلقی و تواضع و از خود گذشتگی صفات همیشگی و بارز این شهید بزرگوار بود. او که بارها و بارها با حضور دلاورانه اش در جبهه های نبرد حق علیه باطل دین خود را به اسلام و میهن ادا کرده بود در سحرگاه بیست و چهارم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و یک در خرمشهر منطقه شلمچه با اصابت ترکش خمپاره به جمجمه اش دعوت حق را لبیک گفت و با شهادت خود مثل هر شهید دیگر، ایران را از چنگال اهریمنان نجات داد..ما ایرانیان آرامش امروز خود را مدیون جانفشانی های شهدامی دانیم . روحشان شاد و یادشان گرامی و راهشان پاینده باد. [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 0:1 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم و شهامتی،تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم و بينشی تا تفاوت اين دو را بدانم؛ مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند؛خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بربیهودگیش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، اما آن چنان که تو دوست داری. خداوندا به علمای ما مسئولیت ، به عوام ما علم، به مومنان ما روشنائی، به روشنفکران ما، ایمان، به متعصبین ما فهم، به فهمیدگان ما، تعصب، به زنان ما اصالت، به اساتید ما عقیده، به دانشجویان ما... نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری، به بیداران ما اراده، به مبلّغان ما حقیقت، به دینداران ما، دین !! به نویسندگان ما تعهد، به هنرمندان ما درد، به شاعران ما شعور، به محققان ما هدف، به نومیدان ما امید، به ضعیفان ما نیرو، به محافظه کاران ما، گستاخی، به نشستگان ما قیام، به راکدان ما ، تکان ، به مردگان ما ، حیات، به کوران ما نگاه، به خاموشان ما، فریاد، به مسلمانان ما، قرآن !! به شیعیان ما، علی!! به فرقه های ما وحدت، به حسودان ما شفاء، به خودبینان ما، انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر، به مردم ما، خودآگاهی، و به همه ملت ما، همت؛ تصمیم ؛ استعداد؛ فداکاری ؛ شایستگی؛ نجات و عزت، ببخش ... پروردگارا؛ رحمتی کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد. روحشان شاد ...
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 14:17 ] [ بهار ابدی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |